بنیان پرسش، مواجهه با جهان است؛ چه جهان طبیعی و چه جامعة انسانی. هر مواجهة پرسش برانگیز، مواجههای نو است. مواجهة نو یا «برانگیزنده حیرت» میشود یا «محرک تردید». حیرتِ به پرسش درآمده، موجب بصیرت می شود؛ اما حیرت زمانی که به پرسش درنیاید یعنی از طریق پرسش نفی نشود، به جهل و لاابالی گری فکری میانجامد. تردید را میتوان تاثیر ذهنی و احساسیِ پاسخِ به بن بست رسیده، دانست. انسان با پرسشگری و پاسخی که به پرسش خود میدهد، با جهان و با خود، یگانه میشود.
موانع پرسشگری:
1. پرسشگری در حوزة اجتماعی و سیاسی به نوعی تقلای ذهنیِ انسان برای نظارت برجهان و جامعة انسانی است و حکومت استبدادی به عنوان حاکمیت خودکامگی، با هرنوع نظارتی از سوی مردم در تضاد است. استبداد به نوعی «حکومت مطلقه» است. هرنوع قایل شدن به امکان تردید، یعنی امکان زندگی کردن در قلمرو نسبیت، که سبب می شود در مطلق بودن استبداد هم تردید به وجود بیاید. انسان در جهان ناپرسیدة سیاست، غربیه و بی پناه است. فرصتی برای هضم مفاهیم نو نمییابد و به طبع، قوت پاسخگویی صحیح به رویدادهای جدید را ندارد. به قول «مونتسکیو»:
انسان در حکومت مستبد «هیچ است» !!!.
2. پرسشگری در شیوة زندگی، اعلام عدم رضایت کامل شخص از زندگی «روزینه» یا «روزمَرِّگی» است. شیوه زندگی غوطه ور در عادات، آداب و سنن و "عدم تغییر در طول هزاره ها" تعبیر دلخواه زندگی اجتماعی جوامع استبدادزده است. فضای استبدادی همة فضاهای عمومیِ زندگیِ اجتماعی، بهویژه آن قسمتهایی که شامل این روزینهها نشود را به جهت بقا، بلعیده و حذف میکند. چراکه هرچه فرد، بیشتر در زندگی روزینه ادغام شود، اتکایش به باورهای جزمی بیشتر و غایتش، زندگی بی چون و چرا و شناسایی بی واسطه میشود.
3. انسان در فضای بیسؤالی، مواجههای نو با جهان ندارد.
4. تردید به معنای بیاعتقادی نیست. در جایگاه صحیح خود، افراد جامعه را در حیرت، شگفتی و تردید را به گونه پرسش بروز میدهد و اما ما "انباشته ی شیفتگی و نفرتیم" . حتی اگر شکست خورده ایم-در طول هزاران سال شکست خورده زیسته ایم- شکست را به عنوان شکست، به موضوع پرسش در نیاورده ایم، بلکه آن را هم چون "تقدیر" پذیرفته ایم. و برای اینکه پذیرش و هضم این زهرِتلخ برایمان ساده شود، حتی در دهان چنگیزخان بی دین گذاشتیم که خود را پیش روی ما "دست تقدیر الهی" بخواند!!!!
بنابراین پرسشگری گذار از جامعه ی سنتی به جامعه ی متجدد است. اگر تجدد را ضرورتِ تاریخیِ بقای جوامع بدانیم، باید بپذیریم که یکی از دلایل تحقق نیافتن گذار از سنت به مدرنیته در جامعه ی ما، این بوده است که در این دوران گذار، مواجهه ای نو با خود و جهان خود نداشته ایم. هرچند چنین مواجهه ای را در صدر مشروطیت آغاز کردیم اما به دلایل بسیارِ داخلی و خارجی آن را رهاکردیم و به همان رویارویی سنتی خود با جهان بازگشتیم. رویارویی که در ماهیت همواره ایرانی، تقابل خودِ نیک در برابر بیگانه ی پلید قرار میگیرد.